ب بازوی او زد، او برگشت...
میخواست ب او بگوید دیگر نمی بینمت... اما بغضش نمیگذاشت چیزی بگوید فقط زل زد در چشمان پردرد او...
صدای خفه ای گفت دیگر نمی بینمت....
او لبخند تلخی زد و گفت برو تا از مترو جا نمانی...
همه چیز ساده تمام شد!
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
تاريخ: شنبه
7 بهمن
1396 ساعت: 3:25